أحمد بن محمد بن زيد الطوسي

77

جامع الستين ( الستين الجامع للطائف البساتين ) ( قصه يوسف ) ( فارسى )

محبت سرّش « 1 » را آشكار كرد « 2 » ، او به حكم غيرت سرش را « 3 » بر دار كرد . شما درين « 4 » چه تأسف مىخوريد و در ميان بنده و آفريننده چه تصرف مىكنيد . اى « 5 » دوستان « 6 » ، اگرتان دين مىبايد دست كوتاه داريد ، و اگر حقتان « 7 » مىبايد روى به راه داريد ، و اگرتان سر مىبايد سرّ نگاه داريد . بيت در عشق اگر نگه ندارى اسرار * از آتش هجرانت تبه گردد كار از گفتن اسرار بديدم بسيار * سرهاى عزيز عاشقان بر سر دار « 8 » يكى را از خلفا نديمى بود و او را مقرّب داشتى ، و در اندوه و شادى روزگار با او بهم « 9 » گذاشتى . يك روز با او سرّى بگفت . بعد از مدتى روز آدينه « 10 » كسى او را از آن سرّ خبر داد . خليفه « 11 » گفت : از كه شنيدى ؟ گفت : از فلان آشنا « 12 » و باسناد مىشد « 13 » تا حوالت « 14 » بدين « 15 » نديم آمد « 16 » . خليفه گفت « 17 » : او را ببريد « 18 » و بر سر « 19 » چهار سوى شهر بر دار « 20 » كنيد « 21 » و بر پيشانى او بنويسيد كى : « هذا جزاء من اضاع « 22 » سرّ - الملوك . » اين جزاى آن كس است كى ملك او را صاحب اسرار كند « 23 » ، او سرّ ملك را آشكارا كند « 24 » . « يا بُنَيَّ لا تَقْصُصْ رُؤْياكَ عَلى إِخْوَتِكَ . » « 1 - » الآية « 25 » . چون در گشادن سرّ اين همه آفت بود ، در ضمن آن اين همه بلا و محنت بود [ 22 الف ] . يعقوب گفت « 26 » : اين

--> ( 1 ) - ندارد ( 2 ) - + تا آن ( 3 ) - ندارد ( 4 ) - + ميانه ( 5 ) - ندارد ( 6 ) - + من ( 7 ) - اگرتان حق ( 8 ) - + حكايت ( 9 ) - با هم ( 10 ) - ندارد ( 11 ) - ندارد ( 12 ) - در متن : اسناد ( 13 ) - مىرفت ( 14 ) - ندارد ( 15 ) - مرد ( 16 ) - رسيد ( 17 ) - + كه ( 18 ) - ببرند ( 19 ) - در ( 20 ) - بردارش ( 21 ) - كنند ( 22 ) - اباح ( 23 ) - گرداند ( 24 ) - + آمديم به سخن ( 25 ) - « على اخوتك الآية » ندارد ( 26 ) - + اى فرزند ( 1 - ) سورهء يوسف / 5